فردا سالروز درگذشت پدرم است. می گن انسانها قدرت فراموشی دارند و مرگ عزیزانشان را فراموش می کنند، ولی من همیشه در دی ماه ی

اد درگذشت پدر می افتم. امشب دوباره بخشی از مسیری را که هر روز پیاده می رفت، پیاده رفتم و بهش فکر کردم. به او فکر کردم، به او که همیشه این مسیر را پیاده می رفت و الان من جای او در این مسیر در این شب سرد گام بر می دارم. او در پیاده روی هایش به چی می اندیشید؟ چرا او که همیشه حرفهایش را می نوشت به اندیشه اش در این همه سال پیاده روی چیزی ننوشته است؟ با خود درگیر بودم و یاد شعری از احمد شاملو افتادم که می گفت: