نقدی بر نقدهای منتقدان یک نظریه
(11 امتیاز)
۱۹ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۷:۲۵

پس از خواندن،کتاب فرهنگ ها و تمدن ها برخورد یا گفتگو، بر آن شدم نقدی بر آن بنگارم. با دوست بزرگوارم محمد صادقی نویسنده کتابSample Image، تماس گرفته و  تصمیم در باره نگاشتن نقدی در باب کتابش را مطرح نمودم. استقبال نمود و در خواست کرد که نوشتارم را پس از نگاشتن برایش بفرستم. پس از ارسال نوشته ام برای او، چندی بعد این بزرگوار تماس گرفت و بهم خبر داد که نوشتارم در روزنامه اطلاعات چاپ شده است. هر چند مایل بودم، نوشتارم با تیتری که خود برگزیده بودم در روزنامه چاپ گردد، اما دوستان در روزنامه اطلاعات ترجیح داده بودند تیتر دیگری برای آن برگزینند، که نقدی بر آن ندارم زیرا آنها سیاست های روزنامه خود را بهتر از من می دانند.
تیتری که انتخاب کرده بودم نقدی بر نقدهای منتقدان یک نظریه،بود اما روزنامه تیتری به نام جستاری در باب یک نظریه را برگزیده است. بهرحال مهم محتوای نوشتار است. در پایان پیوند مربوط به روزنامه اطلاعات را قرار دادم.همچون گذشته بی صبرانه منتظر دیدگاههای شما به نشانی This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it هستم.

هنگامی که نقد نظریه برخورد تمدن ها در کشور ایران، نیز شروع گردید و منتقدان بسیاری در جامعه اندیشه ای ایرانی نقد آن نظریه را آغاز کردند، علاقه مند به خواندن آن نظریه گشتم و پس از مطالعه به سراغ نقدها رفتم. گرچه هیچگونه مخالفتی با ایده گفتگوی تمدن ها ندارم و با توجه به بررسی تاریخی که صورت دادم عبارت گفتگوی تمدن ها را عبارتی کهن یافتم که ما امروزیها به دلیل صنعتی شدن و مشغله فراوان آن را از یاد برده ایم. اما پس از کنار هم قرار دادن ایده گفتگو و برخورد تمدن ها در کنار یکدیگر و ارزیابی آن دو دریافتم؛ که ساموئل هانتینگتون با بررسی تجربی تکرار تاریخ به نتیجه گیری هایی رسیده است که به نظر نگارنده می تواند جنبه هایی از آن قابل بازنگری باشد. پیشنهاد می کنم همچون عقاب بال بگشایید و از بالا به روند حرکت بشری نگاهی بیاندازید بهتر می توانید نظریه او را موشکافانه بررسی کنید و سپس رای دهید که او بر اثر یک اشتباه و یا شانس بد نظریه را زمانی ارائه داده است که جامعه بشری احساس می کند، بلوغ کامل اندیشه ای را بر اساس تجربه کسب کرده است. 
 بشر نخستین هنگامی که از غارها به جنگل ها سرازیر گشت و اوج تفکرش دامپروری بود و توسط زنان کشاورزی را آموخت و به کرانه های رودها کشیده شد، تنها دو راه برای بقا و گسترش پیش روی داشت، یکی از آنها برخورد و پیکار برای کسب غذا و زمین و موقعیت جغرافیایی بهتر بود و راه دیگر تشکیل اتحاد برای مقابله با تهدید ها و چپاول، گروهی زورگوی تن پرور از جنس خودش بود، تا اینکه تمدن-شهرها در میانرودان و البته با یافته های تازه در جیرفت و شهر سوخته پدیدار گشتند.
تمدن-شهرها از اتحاد چندین روستا برای حفظ منابع به یکدیگر ایجاد گردیدند و با کشف خط و مکتوب نمودن تجربیات انسان های پیشین، بشر به آرامی به سمت پیشرفت حرکت کرد. اما این بشر کماکان خصلت های برخورد و پیکار را با خود به همراه داشته و خشونت یک پای ثابت بقاست. گاه چند تمدن شهر متحد شده علیه شهر تمدنی دیگر و بدین سان گروهی از شهر تمدن ها را داشته ایم که با یکدیگر در حال پیکار هستند و هر کدام در صف یک گروه و گاه برخی از آنها به ناگهان علیه دوستان سابق خود چرخش موضع پیدا کرده و با دشمنان خود متحد شده و علیه دوستانش وارد جنگ می شدند و بدین سان دوباره نبردی با آرایش جدید و خونهای فراوان دیگرشروع می شد.
چرخش موضع ها، دوستی های جدید، اتحادهای جدید که بیشتر امضای پای آنها پیوندهای زناشویی بوده است بین دختران و پسران فرمانروایان کهن و در نهایت پس از جنگی خونبار پای میزی نشستن و تصمیم گرفتن برای صلحی سست که همیشه مغلوب بایستی خراجگذار باشد و کینه به دل داشته باشد و غالب می بایست نگران شورش از طرف مغلوب، همگی در تاریخ بشر حکایت از نوعی دوگانگی عمل انسان دارد. پس به جرات می توان گفت اگر گفتگویی هم صورت می گرفته است برای اثبات قدرت یکی بر دیگری بوده است و مغلوب همیشه باید بسیاری از موارد را بپردازد تا شاید دوام داشته و در هنگام ضعف طرف پیروز، بر او بتازد و انتقام بجوید.
این روند بی هیچ کم کاستی از شرق به غرب رفت و بزرگترین نمونه های امپراتوری های غربی را بی کم و کاست با همان خصلت ها منتقل کرد. گرچه برای ما شرقی ها این حوادث و رفت و آمدها و نبردها و گفتگوها امری جا افتاده بود اما به جرات می توان گفت غربیها چند صد سال دیرتر از شرقی ها به تمدن رسیدند و تجربیات صلح و جنگ را نیز از نو آزمودند.البته بر هیچکدام از آنها خرده ای نیست زیرا رسم آن روزگاران این بوده است، گویی راه بقا در چیرگی و قدرت بوده است.
شوربختانه در نگاه به تاریخ بشر دردوران کهن این برخوردها نیز دارای تنوع بوده است، برخورد تمدن های جغرافیایی، قومی، کیشی و ... که بشر در دوران انتقال از کودکی به نوجوانیش داشته است، کم نیستند. با رشد فن آوری و پدید آمدن رنسانس در اروپا شاید در ظاهر غربیها چهره ای آراسته به خود گرفته و خود را اهل گفتگو نشان دادند اما جنگهای سهمگینی همچون جنگ اول و دوم جهانی و پس از آن پدید آمدن جنگ سرد بین کشورهایی که خود را غربی و اهل تمدن می نامیدند و کمی پیش تر روش های گوناگون استعماری همه و همه حکایت از عدم بلوغ فکری بشر و باقی ماندن او در حال و هوای کودکی و نوجوانی دارد، در حالیکه غربی ها خود را از نبردهای خونین مبرا بر می شمارند، اما همانطور که اشاره گردید ، در قرن 20 خونبارترین و فجیع ترین جنایات جنگی را مرتکب شدند.
در قرن 20، در دوره ای که برای کشته شدن یک جانور در گوشه ای از غرب تظاهراتی بی سابقه توسط انسان های متمدن صورت می گیرد، در کشورهایی همچون عراق، افغانستان، پاکستان، رواندا، اوگاندا و... درگیریهای قومی، جغرافیایی و عقیدتی هنوز بی داد می کند و حتی همین چند وقت پیش در دل دنیای متمدن کشوری همچون بوسنی و هرزگوین و فجایع آن بعنوان لکه ای بر دامن تمدن غرب باقی مانده است.
کشورهای جهان مدام در حال کوچک شدن هستند و انسان ماشینی روز به روز تنها تر می شود و اوج گفتگو ها پشت دستگاهای رایانه ای به دور از هرگونه برخورد چهره به چهره صورت می گیرد، شاید که بقول ما ایرانی ها چشم تو چشم حجب و حیا بیشتر داشته باشد و کمی انسانی تر با یکدیگر برخورد نماییم.
با پایان جنگ سرد، غربی ها دریافتند، دیگر آن حس رقابت و دشمنی که باعث رشد و تکاپوی جوامع بشری در هر دو سوی جبهه می گردید از بین رفته است و پیکار و یورش های بی امان و استراتژی های گوناگون و به هدر دادن منابع زمین و عواقب زیست محیطی، که سالهای سال جزو ویژگیهای بشر گردیده است، بی محتوا شده است. آیا انسان بالغ شده است و بجای ساخت سوله های اسلحه سازی که هر روز مهیب تر از روز دیگر است، تصمیم به ساختن سالن های بزرگ برای گفتگو و رسیدن به تفاهم و توافق جمعی گرفته است؟ خیر در واقع چنین اتفاقی را مشاهده نمی کنیم، پس چه رخ داده؟ آیا بشر کنونی سردرگم مانده است؟ آری همه مردمان دنیا را اگر کنار هم قرار دهید با یکدیگر مشکلی ندارند و با هم کنار می آیند و همگان بر گفتگو تأکید دارند تا مناقشه و پیکار و البته چقدر آرمانی و زیبا. اما آیا بشر به این ظرفیت و بلوغ رسیده است؟ آیا حرفی را که می زند، عمل هم می کند؟
 در این میان فردی به نام هانتینگتون بر می خیزد و با برآیندی که از اندوخته تجربی گذشته کسب کرده است، تصمیم می گیرد با یک تیر چند نشان را بزند. نخست آنکه جامعه بدون تحرک غرب را به تحرک مجدد وادارد، و راحت ترین راه و سریعترین راه برگشتن به همان خصلت ددمنشانه بشریست که سالهای سال با آن آموخته شده است. دوم آنکه او نمی توانسته به راحتی بگوید، بشر امروزی هنوز کودکی بیش نیست و آنقدر بالغ نشده که پشت میز بنشیند و گفتگویی بنابر عقل و منطق داشته باشد. ریشه این امر در عقب ماندگی فکری و عقیدتی بسیاری از مردمان است. او دنیای موجود را بررسی کرده و به نظر او تمدن های موجود در یک بخش بندی کلی، به همان گونه ای است که در نظریه اش بیان می کند. او در این بخش بندی غربی ها را بعنوان تمدنی واحد دیده است که به نظر بسیاری از منتقدان او که تعدادی از آنها در کتاب « فرهنگها و تمدن ها برخورد یا گفتگو؟» به اظهار نظر و نقد پرداخته اند، صحیح نیست. به نظر منتقدان او، هانتینگتون غربیها را دارای تمدن واحدی دیده است، در حالیکه آنها کماکان اختلاف دارند. اما از یک جنبه می توان به او حق داد، زیرا همین غربیها در شرایط بحرانی بهتر از سایر تمدن های نامبرده شده توسط او، متحد شده و هم سو حرکت می کنند و بهتر موضع گیری می نمایند.
در میان سایر تمدن ها افرادی با اعتقادات رشد نیافته و متحجر کماکان وجود دارند که هیچگونه انعطافی ندارند که شاید در میان تمدن اسلامی نامبرده شده توسط هانتینگتون نام بن لادن برای همگان آشنا باشد. او و انسانها همانند او با اندیشه های پوسیده نشانه ای از عدم بلوغ همسان جامعه بشری امروز در سطح جهان می باشند. پس افرادی همچون او می توانند باعث برخورد تمدن ها شوند و حاضر به گفتگو هم نباشند بخصوص اگر قدرتی بیابند شروع به آسیب زدن به مخالفان اندیشه شان نمایند، اما این افراد نمایندگان تمدن های نامبرده شده توسط هانتینگتون نیستند و اینجا پاشنه آشیل نظریه برخورد تمدن هاست. جنگهای افغانستان و تا حدودی عراق، که به بهانه 11 سپتامبر صورت گرفت، ارزیابی اشتباه سیاستمداران غربی و به ویژه آمریکایی است که بن لادن را با توجه به کلان نگری نظریه برخورد تمدن ها، در میان تمدن های شرقی قرار می دادند که بعدها توسط خود غربی ها مورد نقد قرار گرفت و در این نقدها اشاره کردند که
گویی غربی ها به سردمداری آمریکا تصمیم گرفته اند پس از فروپاشی بلوک شرق، دشمنان جدیدی در قالب اتحادی بین تمدن اسلامی و کنفوسیوسی ایجاد نمایند، تمدن هایی که پایه ایجاد آنها چنین تعاریفی را در خود ندارد.
اگرچه نمی توان گفت که هانتینگتون همه چیز را درست می بیند و می گوید و بی شک بر او نقدهایی وارد است، اما شوربختانه منتقدان او هیچگاه راهکاری برای تبدیل ایده گفتگو تمدن ها به یک نظریه نشان نمی دهند و تنها به این بسنده می کنند که اگر  عبارت گفتگوی تمدن ها تا پیاده شدنش در جامعه بشری راه بسیار دارد، اما  نظریه هانتینگتون نیز اشتباه است، در حالیکه در جهان واقعیت چه ما خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید شاهد برخوردهای غیرانسانی و خسارت باری هستیم. جنگها کماکان ادامه دارد و فقط روشها مدرن تر شده است. درست پس از ایده گفتگو تمدن ها ما دو برخورد بزرگ داشته ایم (جنگ عراق و افغانستان) و کماکان با آن دست به گریبانیم. بهرحال هانتینگتون بوجود آورنده این اتفاق ها نبوده، ولی کسانی که این اتفاق ها را بوجود آوردند و علت و معلول این برخوردها بوده اند، در جامعه انسانی زندگی می کنند که هر دو طرف که هانتینگتون و منتقدانش باشند، با دیدگاه های خود در حال بررسی آنها هستند.
در کتاب «فرهنگها و تمدنها برخورد یا گفتگو؟»، محمد صادقی گفتگویی با غلامعلی خوشرو (معاونت پیشین نمایندگی دائم ایران در سازمان ملل متحد) دارد که ایشان خیلی زیبا در پرسش نخست، به عمق اندیشه هانتینگتون اشاره دارد. ایشان به نیکی می گوید که همگان هانتینگتون را طرفدار جنگ می دانند در حالیکه اینگونه نیست، هانتینگتون نه تنها طرفدار جنگ نیست بلکه همچون هر انسانی از حرفهای زیبایی همچون گفتگوی تمدن ها لذت می برد، اما  او می داند که این گفتگو با توجه به فاصله اندیشه های جوامع، به این زودی ها امکان پذیر نیست. گرچه نقد ایشان به هانتینگتون که حوادثی همچون 11 سپتامبر را به تمام جهان اسلام تعمیم داده است، وارد است ولی نکته آن است که هانتینگتون به دلیل کلی نگری نمی تواند راهکاری برای تفکیک انسان های این تمدنها  نشان دهد پس ترجیح می دهد کلی بنگرد.
غلامعلی خوشرو اشاره ای جالب نیز دارد، مبنی بر اینکه هانتینگتون به غرب آماده باشی بابت تغییر در تمدنش می دهد، زیرا که سایر تمدن ها در حال اتحاد و ادغام هستند و اگر می خواهد تغییری برایش رخ ندهد باید مانع این اتحادها و ادغام ها شود. خوشرو سخنان هانتینگتون را در حد یک توصیه می نگرد که از نظر نگارنده واژه خوبی است زیرا او نسخه ای برای کشور آمریکا بعنوان سردمدار تمدن غرب امروز می نویسد نه برای جهان و توجیه گر اقدامات سیاسی آمریکا در دوران جدید است.
خوشرو در نقدهای خود به نکته ای درست اشاره می کند  اما معرفی آن بصورت صحیح به جهان غرب کاری دشوار است. اینکه در میان جامعه مسلمانان بسیاری با روشنفکران آزاد اندیش در سایر کشورها و ازجمله غرب هم سو و از نظر عقیده نزدیک هستند امری است بدیهی و در چنین حالتی، یکسان ارزیابی کردن جهان اسلام توسط هانتینگتون امری اشتباه است. باید تأکید کرد که هیچ راهکاری برای تفکیک این افراد از دیگران وجود ندارد، زیرا عقیده امری درونی است و بسیار پیچیده و به هیچ صورت نمی توان افراد را از میان دیگران به سبب افکارشان که قابل پنهان کردن است تفکیک کرد.اما در کل می توان گفت خوشرو به زوایایی از گفته های هانتینگتون اشاره دارد که در هیاهوی اشتباه بودن نظریه یا بقول ایشان توصیه او، در کشور ایران و سایر کشورها پنهان مانده است.
در همین کتاب گفتگویی هم با هادی خانیکی (استاد علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی) صورت گرفته است. ایشان به نیکی گفتگوی تمدن ها را امری ریشه دار می داند و اشاره دارد که باید مولفه های گفتگو در هر دوره زمانی و مکانی را سنجید. ایشان در لابلای سخنانشان به نکته ای ظریف اشاره می کنند و البته کمی سریع از آن عبور می کنند. ایشان اشاره می کنند که غربی ها و بخصوص اروپایی ها به آرامی درون جامعه خود در حال شناخت و یافتن همزیستی هایی با سایر ملت ها همچون مسلمانان، زرد پوستان و ... هستند. این بدان معناست که تفاوت ها کماکان وجود دارد. پس اروپایی ها هنوز در جامعه خود نتوانسته اند نوعی روش زندگی اروپایی یا بهتر بگوییم غربی را بر روی دیگران پیاده سازند و تازه  در حال شناخت و شاید کنار آمدن با آن هستند. پس غربی ها کماکان در حال کلنجار با این فرهنگ ها و تمدن ها در محدوده مرزهای خود هستند و راهی برای عرضه آن در عرصه جهانی نیافته اند و این نشانی بر چالش پذیر بودن جامعه بشری است که مورد توجه هانتینگتون قرار گرفته و هر لحظه ممکن است به برخوردی در ابعاد کوچک و بزرگ تبدیل شود.
زمانی می توان به گفتگوی تمدن ها اندیشید که فرهنگ تحمل مخالف و هم سطح بودن جامعه بشری برای گفتگو فراهم شده باشد و تمدنی و ملتی نخواهد تمدن و فرهنگ خود را به دیگر فرهنگ ها تحمیل سازد همچون تمدن غربی که تاکنون این امر را سرلوحه حرکت خود به سوی جهانی شدن قرار داده است و این همان نکته مهمی است که خانیکی به آن اشاره کرده است و نگران برخوردهایی بخاطر این یک سو نگری می باشد و این واکنش به تحمیل دیدگاه یک تمدن ، در همه کشورها نسبت به غرب واکنش هایی را بر می انگیزد.
تمامی گفته های بالا، حکایت از اشتباهات بیکران نظریه پرداز برخورد تمدن ها دارد. اگر بخواهیم آسیب شناسی این اشتباه را بطور دقیق صورت دهیم، محمدعلی اسلامی ندوشن (نخستین منتقد هانتینگتون در ایران که در جستارش در روزنامه اطلاعات منتشر گردید) در همین کتاب کار ما را در یک جمله خلاصه نموده است. ایشان می گوید اشتباه بزرگ هانتینگتون عدم شناخت او از شرق و داوری زود هنگام اوست.
پیوند این نوشتار در روزنامه اطلاعات:
http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2010\01\01-07\10-18-23.htm&storytitle=جستاري در باب يک نظريه

 

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

< بعد   قبل >

 
 

نوشتار

 

دفترچه یادبود

 

سفرنامه

 

تاریخ ایران

 

داستان

استفاده از نوشته های این تارنما با نوشته شدن سرچشمه آن آزاد می باشد

1o2o3 .com inc. All rights reserved.©2008
Design and Provide by
Mehdi Jalilvan