|
۰۸ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۴۹ |
|
خواندن بخش های قبلی داستان را توصیه می کنم. سیاهی زیبای عشق 1 |سیاهی زیبای عشق 2 | سیاهی زیبای عشق 3 | سیاهی زیبای عشق 4 | سیاهی زیبای عشق 5 هنوز در را کامل باز نکرده بود که بلند بلند طوری که همه بشنوند شروع کرد گفتن: آقا ما یک نیم ساعتی می شه زنگ زدیم آژانس، چه خبرتونه، چرا اینقدر دیر اومدید. - خفه شو، خفه شو، بندازمت پایین تو محلتون آبروت بره. - کاش تو این قواره ها بودی. دیر اومدی زبون درازی هم می کنی؟ - آقا، مطمئن بچه ها سر قرار هستن؟ - مطمئن، برو با من. خوب از عروس خانم بگو. - کدوم عروس خانوم؟
- بابا منشیه دیگه. - آهان، چشمت روز بد نبینه، باور کن دیدمش به حرفت ایمان آوردم. - دیدی، من که گفتم. - جالبه دکتره هم مشخصات خانوادگی یارو را بهم گفت. - به به تمومه دیگه. - طرف دندون پزشکی می خونه باباش هم مایه داره، فقط میاد مطب دکتر بخاطر آشنایی باباش با دکتر. - جدی. - آره، تازه اونقدر ما تو گلوش گیر کرده بودیم تا دم در هم باهام اومد و گفت مواظب خودم باشم. - اما قیافش تعطیل بود. - آره بابا، شیر سوز می شدم. - اما دفعه بعد من هم بعنوان همراه مریض میام تا با این خانوم یک صحبتی داشته باشم. - باشه ماله تو. اما امیدوارم حالت بهم نخوره. - نه بابا، اتفاقاً این دخترها زن زندگین ، نه اون عروسکها که من و تو و بر و بچ باهاشون بازی می کنیم. - اِ اِ مبارکت باشه. اما تو که زیاده خواه بودی چی شد؟ مگه شما نگفتی آدم با کسی بره بیرون که اگه خواستن عقدش کنن ارزشش رو داشته باشه. - بله، قبول دارم، هنوز هم می گم، کلینتون هم با مونیکا رفت بیرون کمیته آمریکا گرفتش نه با این دخترهای درِ پیت. - خوب شما با این همه ادعا پس چی شد که خاطر منشیه دکتر را خواستی؟ - ببین ، صبح هم بهت گفتم علما و پزشکان می گن دختری که صداش ناز باشه، قیافه نداره، اما تو فقط بخش علماش را شنیدی و رفتی دیدنش، اما این موضوع بخش پزشکی هم داره. - آهان، خوب بفرمایید پزشکیش چیه؟ - پزشکی حرف علما رو تصدیق می کنه اما یک تبصره داره. - تبصرش رو بفرمایید. - ببین راحت نشستی داری از کوله باری از تجربه استفاده می کنی ها. هیچ جا اینها رو بهت نمی گن، اینها یک عمر فعالیت و پژوهش پشتشه. - بله بفرمایید شما. - پزشکان می گن، طرف اگر ایکبیری، عیبی نداره به شرطی که باباش پولدار باشه، می دونی چرا؟ - خوب چرا؟ - چون با پول باباش با پیشرفتهای پزشکی که شده، می دی صورتش را بترکونن و دوباره بسازن، اینجاست که می تونی همه چیز را تحمل کنی و پولدار هم بشی. - آهان.که اینطور. - بله، حالا خیلی آروم بزن کنار این امیر پدر سوخته را با این ژست دختر کشش هم زیر کن تا دفعه آخرش باشه اینجوری لم بده به ماشینش. ماشین را زدم بغل و پیاده شدیم، امیر ایستاده بود کنار در ماشینش و سجاد هم تو ماشین داشت با موبایل صحبت می کرد. شاهین: چطوری استاد؟ امیر: خوبید؟ دیر کردید؟ شاهین: تاکسی دیر اومد. کامران: رفتم در خونه می گه نیم ساعته به آژانس زنگ زدیم چرا دیر میاید. امیر: دیوانه است دیگه. شاهین: اون داره با کی فَک می زنه؟ امیر: نمی دونم، داره مخ یکی رو می زنه. کامران: کی هست طرف؟ امیر: تو محله مادر بزرگش یارو را دیده. شاهین: صد دفعه گفتم ندیده نشناخته نرید جلو. امیر: بله شما که راست می گید. شاهین: حالا می خوام از آقای امیر کارشناس آب و هوا گزارش بگیریم، امیر جان آب و هوا چطوره امروز؟ امیر: خوب بوده تا الان که خوب بوده دو سه دفعه ابری شد، اما در کل خوب بوده. همیشه منظور از ابری حضور بسیچ و نیروی انتطامی بوده و این اصطلاح بین همه جا افتاده بود. شاهین: پس بریم تا طوفانی نشده یک دوری بزنیم. به این سجاد هم بگو موقع شام می بینیمش. سوار شدیم و راه افتادیم. تو ایران زمین دور می زدیم، یک سری دختر را امیر و سجاد گیر دادن بهشون ما هم دنباله یک جفت دختر سوار بر پژو 405 کردیم و اونها برو ما برو، دو سه مرتبه هم دم جدول گیر انداختیمشون و ریس بازی می کردیم که یک هو یک دونه از این تویوتاهای نظامی پیچید جلومون. دخترهااز فرصت استفاده کردند و از گوشه ماشین ما و یر به یر با جدول در رفتن، اما من و شاهین که وسط تر بودیم گیر افتادیم. شاهین زیر لب گفت: خدا هممون را رحمت کنه. ناگهان یک آدم درشت از ماشین پیاده شد و بی سیم به دست اومد بطرف در ماشین. من هم شیشه را دادم پایین، امیر و سجاد هم اون لاین کنار زدن و از دور داشتن ما رو می دیدن. هنوز پنجره را کامل نداده بودم پایین که یک کشیده آب دار خوابید تو صورتم که گیجم کرد. - مگه خودت ناموس نداری، عوضی بی پدر مادر. - ناگهان شاهین هم برگشت گفت: شهر که قانون نداشته باشه قورباغه ها هفت تیر کش می شن. فهمیدم که شاهین قاطی کرده و زده به سرش. یارو گفت: گُه نخور ، دنباله کثافت کاری هستی، بلبلی هم می کنی. دوستهای بسیجیه هم از ماشین پیاده شده بودند. شاهین هم از ماشین پیاده شد و رفت جلو با یارو کل کل کنه طرف اومد یک کشیده بزنه تو صورت شاهین که شاهن سریع جا خالی داد، اونور هم امیر و سجاد از ماشین پیاده شده بودند ولی جیگر جلو اومدن نداشتن. کل دختر پسرهایی هم که تو ایران زمین می چرخیدن به این صحنه که می رسیدن سرعتشان را کم می کردند تا ببینند ماجرا چیه، همین موضوع باعث ازدحام شده بود. دوستهای بسیجیه هم با داد و بیداد به همه می گفتن نایستن و ازدحام نکنن. یارو که از جا خالی شاهین شاکی شده بود اومد شاهین رو از یقش گرفت و انداختش رو کاپوت و یکی دیگه از بسیجیها هم اومد کمک یارو و با هم افتادن رو شاهین و شروع کردن دستهای شاهبن را پیجوندن ، اینجا من هم پیاده شدم و بدون اینکه موقعیت را درک کنم و فقط داد و بیداد شاهین را می دیدم به طرف بسیجیه حمله ور شدم. بسیجیه سن و سالی نداشت، فقط خیلی گنده بود، مثل عربها کلفت و گنده،مشت اول رو به پشتش زدم ، اما اون کوهی از گوشت و چربی بود ، راحت برگشت دستم رو گرفت و پیجوند پشتم و مشتش رو برد بالا که بزنه به پهلوم. همینطوری که خودم را برای یک ضربه دردناک آماده کرده بودم ناگهان طرف من رو ول کرد و فقط داد می زد: آی آی، دستم شکست، آآآی ی ی. برگشتم ببینم چی شده که دیدم ... |
نظرات
نسبتا خوب مي نويسي ولي خيلي كند
فید خوان برای نظرات این مطلب.