|
۰۶ تير ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۲۳ |
|
خواندن بخش های قبلی داستان را توصیه می کنم. سیاهی زیبای عشق 1 |سیاهی زیبای عشق 2 | سیاهی زیبای عشق 3 هنوز کلم رو خشک نکرده بودم که تلفن هوار هوارشروع کرد تو سرو کله اش زدن، رفتم برداشتمش، و تا اومدم بگم الو دیدم یک صدای بسیار ناز و نازک اونور گوشی برگشت و گفت: سلام منزل آقای الهام. - بله، بفرمایید. - پوزش می خوام مزاحمتون شدم آقای کامران الهام تشریف دارند. همین طور که اون صدای نازک از پشت گوشی حرف می زد من به خودم می گفتم عجب صدایی داره لا مصب.
- خودم هستم. - من از مطب آقای دکتر عسلوی زنگ می زنم. می خواستم بهتون یاد آوری کنم که امروز ساعت 10 وقت ویزیت دارید، تشریف که میارید؟ - بله خانم، الان هم دارم این صدف ها رو می سابم که میام اونجا آقای دکتر این صدف ها را می بینه لذت ببره. صدای خنده دلربایی از اونور گوشی در حالیکه نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره بلند شد و گفت: بسیار خوب ، پس من منتطر شما هستم. - مگه شما خود دکتر هستید؟ - خیر من منشی ایشون هستم. - آهان چشم، اگه می خواید من زودتر هم می تونم اونجا باشم. - خیر آقای دکتر ساعت 9 میان و تا آماده شوند شده 10 ، فقط خواهشاً رأس 10 اینجا باشید که مریض بعدی معطل نشه. - چشم، به محض اینکه بشور و بساب دندونهام تموم شه میام اونجا. همنیطور که می خندید گفت : منتظرتونیم. گوشی رو که گذاشت پیش خودم گفتم عجب مخی رو ریختم تو هاونگ، ایوول پسر ، یک تیپ رله بزنم برم اونجا ببینم این خوش صدا کی بود، میشه برنامه ای داشت و کمی بیشتر با هم آشنا بشیم یا نه. همینطور خر کیف داشتم لباسم رو می پوشیدم که موبایلم زنگش رفت هوا. - بله. - چطوری ؟ - خوبم تویی شاهین؟ - آره. - کجایی؟ - دارم میرم دانشگاه. - خوب کارت چیه؟ - زنگ زدم بگم امشب قرار شده ساعت 7. - دیر نیست. - نه آخه امیر باباش ماشین رو برده 5 بر می گرده. - باشه. - داری چیکار می کنی الان؟ - تو خونم. مامانم رفته خونه مامان بزرگم. - خوب گوشی رو بده ما هم یک گپی بزنیم؟ - با کی؟ - با طرف دیگه؟ - طرف کیه؟ - ای بابا یعنی کسی رو نیاوردی خونه؟ - ور نزن بابا، من کی اینکار ها رو کردم که این بار دومم باشه. - خاک بر سرت، هر چند اگه به تو باشه الان پا می شی می ری خونه اون زن مرده. - هنوز پات رو از کفش اون در نیاوردی. راستی یک موضوعی؟ - چی؟ - الان منشی مطب دکتره زنگ زد اینجا؟ - برای چی؟ - برای اینکه ببین می رم دندون پزشکی یا نه؟ - خوب می ری حالا. - اگر نمی خواستم برم، دیگه تصمیمم قطعی شد که برم. - چطور؟ - نمی دونی چه صدای نازی داشت این منشیِ. - نه بابا؟ - باور کن از همون پشت گوشی دل من رو کند. - ببین ولش کن زنگ بزن بگو فردا می ری. - چرا؟ - خوب برای اینکه با هم بریم ببینم این کیه تو می گی. - خفه شو بینیم، رقیب ببرم. - هر چند اصرار هم کنی نمی آمدم. - آره ارواح شیکمت. - نه نمی آمدم، دلیلم هم منطقیه. - اوهوک منطق، حالا بِنال چرا نمی آمدی؟ - معلومه دیگه، این یک اصله؟ - چه اصلی؟ - اینکه هر چی دخترها صداشون نازک تر باشه ریختشون ایکبری تره؟ - اِه، کی این رو گفته؟ - از قدیم گفتند کتابشم دارم، اصل 248 از فصل چگونه یک جیگر را شناسایی کنید. - خوب نوشته کی هست این کتاب. - شاهین الدین دریا دل. - جالبه. - حالا از شوخی گذشته این یک واقعیته پزشکها و عالِمها همگی در این مورد نظر دادن. - شما که همش با این قشر عالمها و پزشکها می پری به ما بگو چی گفتند؟ - عالمها می گن خدا چون همه وقتش رو گذاشته رو صدای اینگونه دخترها به طراحی چهره اونها که رسیده چون خیلی زمانش رو روی درست کردن و سوار کردن هارمونی صدا گذاشته خسته شده بوده ، به همین دلیل به چهره که می رسه شرتکی و بی حوصله کار می کنه و ریخت اینجور خانمها رو خراب می کنه. - چرند نگو ، این اعتقادت را برای خودت نگه دار، من می رم و به همه اثبات می کنم این نظریه به درد خودشون می خوره. - برو، اما یادت باشه در اصل آفرینش نمی تونی دست ببری. - پس ساعت 7 می بینمت. - باشه، به خاک سپردمت. - گمشو. قطع کردم و شروع کردم به لباش پوشیدن و بعد رفتم دم در کفشهام رو پوشیدم و در را باز کردم و زدم بیرون. مطب دکتر تو میدون بود و یک 20 دقیقه ای تا خونه راه بود، تصمیم گرفتم تا اونجا پیاده برم و ماشین رو از پارکینگ در نیارم. راه افتادم و تو راه برای خودم چهره منشی رو ترسیم می کرد، تا رسیدم به ساختمان پزشکان دور میدون. از در ورودی رفتم تو دم در از نگهبانی پرسیدم طبقه چندم مطب دکتره. اون هم گفت سوم. سوار آسانسور شدم و رفتم بالا، باز آسانسور دکتر موزیکش امروزی تر بود،آسانسور خونه ما که کاملاً موزیکش جوادیه. رسیدم در مطب و زنگ زدم. در باز شد و من دم در همونطور که ایستاده بودم ... |