|
۲۲ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰۱:۲۳ |
|
خواندن بخش های قبلی داستان را توصیه می کنم. سیاهی زیبای عشق 1 |سیاهی زیبای عشق 2
امیر: چطورید بروبچ؟ کامران: بدک نیستیم، امروز آب و هوای دانشگاه چطوره؟ شاهین: آقا کامران که خوبند فقط کمی فکرش مشغوله... امیر: چطور؟موضوعی پیش آمده داش کامران؟ شاهین: نه یکی بهش یک حرفی زده دلش رو برده؟ امیر: چی می گه آقا کامران، صحبت از خیانته؟ کامران: از صبح داره اراجیف می گه تا همین الان. شاهین: اراجیف؟ نگاه کن ها ، تو دلت پیشش گیر کرده من دارم اراجیف می گم. امیر: حالا طرف کی هست؟ شاهین: یک گردن کلفت ِزن مرده؟ کامران: شاهین، گناه داره نگو. شاهین: آخ، گناه، ببین کی داره از گناه حرف می زنه.
امیر : ما که نفهمیدیم. شاهین: بابا امروز یک مردی تو آسانسور کامران رو دیده سلام و احوال پرسی کرده ، خیلی هم گرم با آقا کامران برخورد کرده این هم که کمبود محبت داشته تو زندگیش جذبش شده... کامران: ور نزن، درست یک موضوع را تعریف کن. امیر: آخرش؟ شاهین: آخرش این برگشته به یارو گفته سلام برسونید، اون هم گفته ما که کسی رو نداریم و همه اقواممون مردن و بی کس و کاریم، تو رو خدا به من کمک کن و بعد هم همدیگر را بغل کردند و تو آسانسور های های برای یارو و بی کس و کاریش گریه کردند. کامران: اگه تونست 10 دقیقه آدم باشه و لیچار نگه. امیر که لبخند رو لبش بود گفت: خوب خودت بگو. کامران:هیچی من گفتم سلام برسون ، طرف گفت ما که کسی رو نداریم اما از لطفتان ممنون. امیر: خوب که چی؟ شاهین بلند زیر خنده و گفت: امیر که مغزش اندازه ماهی می گه که چی، وای به ما که اینقدر می فهمیم. امیر: چِرت نگو... که چی کامران؟ کامران: هیچی ، می گم چه دلیلی داشت این حرف رو به من زد؟ امیر: ای بابا از کی اینقدر حساس شدی. شاید بچه ها راست می گفتند، بی خودی داشتم حساسیت بخرج می دادم، ولی نمی تونستم از فکر این آدم با اون لبخند تلخش بیام بیرون. اون روز تا آخر وقت تو فکر بودم، تا وقتی که می خواستیم بریم خونه. در زمان برگشتن به خونه و خداحافظی تو پارکینگ دانشگاه، امیر برگشت گفت: فردا فقط سجاد کلاس داره یا شماها هم دارید؟ شاهین: من هم ساعت 10 تا 2 کلاس دارم. امیر : تو چی؟ کامران: نه من ندارم ولی صبح باید برم دندانپزشکی. امیر: خوب ، اگه موافقید فردا ماشین ها رو چاق کنیم بریم ایران زمین یک دوری بزنیم و شب هم بریم یک چیزی بریزیم تو شیکم و دور هم باشیم، البته بدن اهل و عیال. شاهین: من هستم اما به شرطی که مزاحم فعالیتهای من نشید. کامران: من مشکلی ندارم، میام. امیر: پس ساعت 6 دمِ گلستان، اون سی دی ردیفت را هم بیار. کامران: من مشکلی ندارم. فقط چشمتون مالِ خوبی دید، مرام و رفاقت رو نپیچونید و ما رو اونجا الاف کنید. امیر : نه، من باسجاد میام. کامران: آقا بیاید یک ماشینه باشیم. شاهین: نه بابا، اینکاره نیستی ها، این همه با ما اومدی هنوز ناشی هستی، مردک مگه تاکسیه که یک ماشینه باشه چهارتا نره خر توش، همه دخترها دو نفره هستند.آقا دو ماشینه می ریم با موبایل به هم گزارش می دیم. امیر:پایم. کامران: باشه، پس قرار ساعت 6 فردا شب. شاهین: به امید دیدار، آقا کامران شماهم از آقا آرین اجازه بگیر با ما میای بیرون شاید خوشش نیاد. کامران: شکر خوری نکن ، بیا بترمگ ببرمت در خونتون که خیلی وراجی کردی امروز، کی از نفس بیفتی ما راحت شیم. شاهین: آره منتظری من از نفس بیفتم بری خاک توسری. مگه از روی نعشم رد شی. بابای خدابیامرزت... امیر: فقط جون می ده برای همین دلقک بازیها. کامران: آی گفتی.آقا تا فردا. امیر: می بینمتون. بعد از رسوندن شاهین اومدم خونه و نشستم پای اینترنت و رفتم تو چت و بی جهت می چرخیدم. یک جا داشتن خواهر و مادر هم رو هوا می کردن. یک جا دیگه کَل کَل بود که کی می تونه صدای چت رو دستش بگیره. یکی داشت درخواست دوست دختر بیوه می کرد. خلاصه یک دو ساعتی تو اینترنت می چرخیدم، بعد هم شام خوردم و دیدم خیلی خسته هستم، رفتم تو رختخواب و دیگه نفهمیدم چی شد. صبح با صدای مامانم بیدار شدم که داشت می رفت خونه مامان بزرگم و یاد آوری می کرد که برای جرم گیری یادم نره برم دندانپزشکی. پاشدم، صبحانه را خوردم و بعدش رفتم حمام و یک دوشی گرفتم. اومدم بیرون هنوز .... |