|
۰۶ تير ۱۳۸۸ ساعت ۱۶:۳۸ |
|
همیشه با خود می اندیشیدم که پروردگار دادار، به من محبت بسیار داشته که هم هنر سخنوری، هم نگاشتن را پیشکش کرده، توانایی که شاید برای همگان آسان نباشد و کمتر کسی را بیابی که این دو توانمندی را با هم داشته باشد. اما در کمال ناباوری این بار هر چه می کردم قلمم پیش نمی رفت، برای خودمم شگفت انگیز بود. هیچگاه خودم را اینقدر ناتوان نمی پنداشتم. باورت میشه، منِ، کاوش ساعی، اینقدر ناتوان شده باشم که نتوانم بنویسم، خیلی با خودم کلنجار رفتم و راحت بهت بگم از صبح مشغول تلاش برای نگاشتن بودم اما موضوع آنقدر برام سنگین بود که نمی تونستم در موردش بنویسم. شاید اگر پیشم بودی و تقلا کردن و قدم زدن هام رو می دیدی دوست داشتی کمکم کنی، اما اینکار ساده نبود. شک ندارم، داری می گی چقدر لفتش می دی، مگه چی می خوای بنویسی که اینقدر مقدمه چینی می کنی.درست می گی، هیچگاه برای هیچ نوشتاری اینقدر مقدمه ای که مدام از اصل موضوع طفره میره ننگاشتم و شاید نخستینش این نوشتار باشد، اما به خودم گفتم، شجاعت به خرج بده و برای یکبار هم که شده بی پرده فکرت رو بنویس. بدون ترس از فاش شدن اسرار درونت.
می دونی، همیشه وقتی می نویسیم، می خواهیم اندیشه خود را نشان دهیم و پیوسته سعی می کنیم به اصل موضوع نزدیک شویم و خواننده را با بهترین روش به آن سمت سوق دهیم، ولی در نوشتن این نوشتار، هرگاه شروع به نگاشتن می کردم، سعی می کردم از اصل موضوع فرار کنم. می دونی چرا؟ چونکه می خوام از کسی بنگارم که دیگر نیست، 40 روز پیش بوده، اما امروز دیگر نیست، کسی که 31 سال تمام باهاش بودم و نتونست 32 سالگیم رو ببینه. باهاش می خندیدم، باهاش گام بر می داشتم، باهم بحث سیاسی می کردیم، به من جسارت مبارزه می داد و هرچقدر مادرم از کله ام که بوی قرمه سبزی می داد، نگران بود و آه می کشید و درخواست می کرد کاری دست خودم ندهم، او بهم شجاعت و جسارت مبارزه می داد و می گفت پیش برو، چون تو به دنیا آمدی برای خودت و این جون مال خودته، پس هر طور دوستش داری خرجش کن، سعی کن مانند خیلی ها نباشی که درون دایره ای به نام زندگی می چرخند و هنوز یک دور نزده اند از این دایره خارج می شوند و فکر می کنند چقدر خوب زیسته اند و جالب اینکه اینگونه زیستن را ارزش گذاری می کنند و گسترشش می دهند و کسی که در راهی غیر از این مسیر دایره گونِ پوچ گام بردارد فردی بی عرضه و بی لیاقت است .اگر بحث رفتن باشه، تو می دونی، منم می دونم که بالاخره باید رفت، اما مهم چگونه رفتن است. مردان و زنان بزرگ در تاریخ آنهایی بودند و هستند که درراهی که همگان در آن گام برداشتند، گام ننهادند بلکه راهی جدید ساختند، از این روست که در یک قبرستان بزرگ تو فقط به اندازه انگشتان یک دستت انسان تأثیر گذار می یابی که اسیر بازی دنیا نشده اند و راه دیگری رو آزمودند و گسترشش دادند. بهم می گفت یادت باشه از انسانی که شخصیت و توانمدنیهایش را فقط برای درآوردن ثروت خرج می کنه دوری کن، چون به موقع کشورش را هم می فروشد و هیچ گاه زندگیش محتوا ندارد و خودش هم از دست خودش کلافه است، چون احساس می کند زندگی دارد می رود و اون هنوز موفق نشده است،اصلاً نمی دونه دنبال چی هست و مدام ژست می گیره که نشون بده خیلی دیده و خیلی می دونه، اما در ادامه مسیر زندگی خودش وامونده. به سخنانشون گوش بده و براشون از خدا سلامتی بخواه و فقط دعاشون کن.اونها نیاز به دعا و هدایت دارند. زندگی یک نوع قماراست، مهم اینه که هر چقدر اون تشویقت می کنه بازی کنی، تو بازی نکنی. ژست ها و قیافه های این آدمها را بارها و بارها برایم توصیف می کرد، تا با آنهایی که اسیر این دایره هستند و فکر می کنند از بقیه باید بهتر و بالاتر باشند را بشناسم، غافل از اینکه چون اسیر همین فکرهای پوچ هستند، نه تنها پیش نمی روند، بلکه هنگامی بر می خیزند و می بینند که عمر تمام شده و آنها پیش که نرفتند هیچ، سرجای قبلیشان هم نیستند. می دونی، دلم براش تنگ شده، خیلی تنگ شده. برای خنده هاش، خنده هایی که اگر اوج می گرفت بی صدا میشد، همچون ریسه ای کودکان بی صدا. حمام کردن دو نبوته روزانه ام ، درست کردن رختخوابم هنگام برخاستن، خواندن کتاب و نترس بودنم از هر کسی حتی خدا را اون بهم یاد داد. می دونی چی شد که جسارت نوشتن را پیدا کردم، اگر پرت و پلا می نویسم، من رو ببخش چون بی پرده هر چی تو فکرم بود را می نویسم. امروز تو کتابخانه ام اولین کتابی را که بهم داد تا شوق خواندن را در درونم زنده کند رو پیدا کردم. ستاره جنوب، نوشته ژول ورن. کلاس چهارم ابتدایی بودم. با چه ذوقی ظرف 12 روز خواندمش و بعد از اینکه تمام شد کتاب بعدی آمد و همین طور ادامه داشت تا به آنجا رسید که سال اول راهنمایی ، کتاب خاطرات اسدالله اعلم را نیز خوانده بودم. امروز بیش از 450 کتابی رو که خوانده ام و این گستره اطلاعاتی وسیعی را که در هر زمینه ای یافته ام مدیون اونم. مدیون پدرم. راستی امروز یاد اون 2 ساعت پایانی خداحافظیمون توی بیمارستان قلب شهید رجایی هم افتادم. پیش از مسافرتم به اروپا در24 آذر ماه، پس از یک عمل سنگین جراحی روی کمرم که 5 روز بعدش راه افتادم و رفتم توی بیمارستان دیدنش، بهش گفتم: می خوای نروم سفر و بمونم. نگاهم کرد، شاید باورت نمیشه دلم برای نگاهش هم تنگ شده، گفت مأیوسم نکن پسر، مبادا کسی ترس رو تو چشمهات ببینه. حتی خدا هم بهت گفت باید بری جهنم، مبادا بترسی، چون اگر بخششی نیز در کار باشه، تو که با شجاعت قضاوت خدا را پذیرفتی زودتر از هزاران خدا پرست بخشیده می شی. در صحنه زندگی که یک مبارزه است، شجاعت را از شیطان بیاموز که جلوی خدایی به این بزرگی ایستاد، دشمن یا مشکل پیش روی تو از خدای تو که بزرگتر نیست، همه شیطان رو بدون اینکه بدانند فلسفه آفرینشش چیست نفرین می کنند، غافل از اینکه شیطان آفریده شده که تو ازش شجاعت و جسارت ایستادگی در برابر هر قدرتی را یاد بگیری. خدای تو اینقدر مهربان است که از دشمنش نیز برای تو پیام داره. گفتم: نمی ترسم پدر، نگرانم. گفت: دوست داری از نگرانی درت بیارم و راحتت کنم. گفتم: این که پاسخ نداره، روشن که آره دوست دارم. گفت: من دیگه از این تخت بلند نمیشم و این دیگه آخرین پرده نمایش زندگی کریم ساعی. گفتم: خدا نکنه، این چه حرفیه، بیخودی به خودت تلقین نکن پدر. شما باید نوه هات رو ببینی. خوب می شی و میای خونه، این همه شما اومدی سی سی یو و دوباره برگشتی بهتر از قبل. گفت: از شنیدنش که نمی ترسی. گفتم: همین الان بهم یاد دادی از کسی نترسم، حتی خدا. گفت: درسته، پس کارت رو انجام بده و به حرف و عمل کسی کاری نداشته باش، حتی مرگ هم جلودارت نباشه، چه بسیار الان مرده اند اما هزاران نفر در راهشان گام بر می دارند، حال چه رهبرشان اشتباه رفته باشد چه درست. اگر کسی هم پیدا شد که اومد و همه چیزت رو گرفت، بدان تو آفریده شده بودی، که هر چی داشتی رو به اون بدی و بیچاره اون آدمی که برای بقای خودش به کس دیگری محتاجه و خوشا بحال تو که دهنده هستی و اون گیرنده، پس او آنقدر زبون شده که تو رو بعنوان پروردگارش پذیرفته است. ادامه داد: سفرت رو برو اما قول بده چشمهات رو باز کنی، خوب ببین و بهترینهای اونجا رو تو ذهنت نگه دار، شاید روزی قرعه به نام تو افتاد که بخشی ازاین کشور را بسازی، یادت باشه هر چی اونجاست ، کشور و مردم تو لیاقتش رو دارند، اما ازشون این فرصتها را گرفته اند زیرا این مردم مانند انبار باروت هستند که منفجر می شوند و هیچگاه نمی تونی پیش بینی شان کنی زیرا در ذات وجودیشان فرار از پوچی و اسیری ریشه دار شده است. منتظر و امیدوار حرکت کسی نباش، بلکه تو حرکت کن و به حرکتی در مسیر و هدفت یاری برسان اما از مسیر منحرف نشو. به تاریخ این کشور بنگر جهش های بلند مردم ایران را خواهی دید، تاریخ ایران این جهش ها را به تو گوشزد می کند. اگر آنها الان پیشی گرفتند دانش و پیشرفتشان رو پدران من و تو در همین سرزمین پایه گذاری کردند. دنیا را می بینی، چقدر جنگ و خونریزی در قرن فرهنگ و دانش والای انسانی بی داد می کنه، این غربیها 400 سال بیشتر نیست که پیشرفت کرده اند و حاکمان و اربابان دنیا گشته اند، چه بر سر این دنیا آورده اند، پادشاهان ما دست کم 1000 سال بر دنیا شاهنشاهی کردند، آنها کشور را چگونه اداره کردند و تیره های گوناگون را زیر یک پرجم آوردند و اینها دارند چه می کنند. فقط نگاه کن و در ذهنت بسپار. گفتم: پدر، مردم خیلی نادانند.هنوز اسیر خرافات هستند و فکر می کنند این چند تا امامزاده و ... همه کارهاشون رو راه می اندازه، جالب اینکه تحصیلکرده های ما که عاشق عنوان و پست هستند، مانند افراد عقده ای که مدام تو سرشان زده اند، وقتی به قدرت می رسند فقط به خودشان و دور و برشان توجه دارند و انگار این کشور گوشت قربونیه که اونها هم حق دارند ازش بکنند و برای اینکارشان هزارتا دکتر و پرفسور و... جلو و ته اسمشون قرار می دهند، اما بجای ساختن سرزمینشان، بقول خودشان خالصانه می روند امامزاده ها را می سازند تا خرافات توسعه یابد. مسجد می سازند، اما شبها کارتن خوابها در این سرزمین پناه ندارند بخوابند و در خانه خدا هم که ادعای سرپرستی و مراقبتش را دارند نیز راهشان نمی دهند.با این ابلهان در لباس دانا باید چه کرد؟ گفت: تو مسئولی اگر می دانی آنها نادانند و ساکتی و آگاهی نمی دهی. خیلی ها جونشون را در راه آگاه نمودن دیگران داده اند. تو هم اگر نگران نادانی آنها هستی در این راه گام بردار، وگرنه کسانی که می گویند مردم ایران نادان و نمک نشناسند بسیارند و همشون هم ادعا می کنند که این موضوع را فهمیدند اما چقدر راحت از گردونه آگاهی دادن خارج می شوند و وارد بازی های پوچ زندگی می شوند و از ما جدا می شوند و در من وجودی خودشان و نادانی وجودیشان غرق می شوند و به دنبال پول و پست و مقام و تحصیلات بدون استفاده و کاربرد می روند وکارهایشان را ارزش و بزرگی بر می شمارند. گفتم: پدر الان موقع این حرفها نیست، ولش کن، بگذار خوب شدی با هم حرف می زنیم. گفت: پسر از برگشتن من حرف نزن و خوشحالم که می روم و اینها رو نمی بینم.من بر نمی گردم. دیدم بغض کرده، گفتم ناراحتی یا می ترسی پدر؟ گفت: ناراحتیم از رفتنم نیست، از این است که نیستم برتابیدن خورشید آزادی آگاهی مردم ایران رو ببینم. گفتم: فکرش رو نکن پدر، انشالله هستی و ... گفت: پسر جان، این چند تا سفارش آخر را خوب گوش بده. نخست کشورت، دوم باز کشورت و بعد مردم کشورت، سپس مادرت و خواهر و برادرانت. شاید لازم باشه برای دوره ای از این کشور دور بشی چون باید به سلاح دانش دشمنت مجهز بشی و روش شاختن این سلاح را به مردمت یاد بدهی. هر جای دنیا رفتی اسیر روزمرگی آنجا نشو و مدام به خودت بگو ایران منتظرت است. خوشحالم تو اینجا هستی و باهات می تونم حرف بزنم، سلام من رو به برادرهات و خواهرت برسون و بگو که دوست داشتم همشون رو ببینم، اما نشد، شاید خدا دوستم داشته که اونها، من رو در این حال نبینند واز من همان تصور سرحالی و سرزندگی را داشته باشند.به نوه هایم نیز سلام برسون و بگو دوست داشتم از همتون مردان و زنان بزرگی بسازم که در برابر سختی ها نترسند و پیش بروند. بعد از من همه گونه همکاری را با برادرها و خواهرت داشته باش. مبادا بین شماها مال دنیا جدایی ایجاد کند.اگر آنها سختشان بود در ایران کاری بکنند ، تو باید براشون انجام بدهی و اگر تو نبودی کاوه باید انجام بده. برادری و خواهریتان را با هیچ چیز عوض نکنید. محکم مثل کوه دماوند پشت هم باشید و هرگاه به هم نیاز داشتید یاریگر هم باشید. در همه حال سعی به یاری رساندن داشته باش پسرجان. با همه مهربان باش اما به کسی اعتماد کامل نکن. اگر چرخش روزگار تو رو به سمت سیاست و سیاستمداری کشاند که توصیه من به تو این است که از آن نترس و به سمتش برو و به حرف کسی گوش نده چون تو استعدادش رو داری، پس این بخش از زندگیت رو بساز و استوار پیش برو. اگر مبارز سیاسی شدی به دوستت هم اعتماد نکن، دوست باش، اما اعتماد نکن، محبت بکن، اما اعتماد نکن. اگر کسی بهت بدی یا خیانت کرد و تو فهمیدی، بگذار در خیال خام خود بماند که موفق شده، به روی خودت نیار زیرا خداوند ایران اگر تو رو به اون ترجیح داده باشه، مطمئن باش قصد داره در جایی از او بخاطر کاری که با تو کرده به سختی انتقام بگیره و شاید تو وسیله باشی، پس باهاش کمال همکاری رو بکن و بگذار بهت دروغ بگه، به خیانتش ادامه بده و تو فقط با همان رفتار نیک بار انتقام خدا را بر او زیاد کن. اما این توصیه دلیل بر استفاده نکردن از هوش سرشار نمیشه چون خداوند به افراد باهوش بسیار نیاز داره، شاید تو باید انتقام خیلی ها رو بگیری. زبان انگلیسی و یک زبان بیگانه دیگر را در خودت تقویت کنی ، تا بتوانی بر علوم زنده دنیا چیره شوی. برای تشکیل خانواده، خوب بررسی کن چون زندگی بسیار کوتاهتر از اونه که وقتت رو برای بازسازی خانواده ات بگذاری، بلکه وقتت رو باید صرف ساختن کشورت و مردمت بگذاری. و آخر اینکه از چند چیز پرهیز کن، مشروب زیادی، اعتیاد، سیگار و جنس مخالف بعنوان تفریح. مبادا زیبایی یک بانوی زیبا تو را آنگونه مسخ کند که ارزشهای اخلاقی و اندیشه ای را فراموش کنی و اسیر چهره شوی بجای اسیرشدن در چنگال دانش. مهمترین و آخرین توصیه من به تو، تأکید به عدم از خود بیگانگی و فراموش کردن کشورت و مردمش است و بدان برگرداندن شکوه به این سرزمین کار سختی نیست، اگر مردم این کشور همدل و یکصدا شوند کار سختی نیست و نشدنش را برای خودت بزرگ نکن، کسی که آن را برای خودش بزرگ می کند، چون خودش انسانی ناتوان است. کارهایت را بگونه ای انجام ده که فقط در دوره خودت که زنده هستی یا داری کار می کنی دوام نداشته باشه بلکه مانند ویروس پخشش کن تا پس از تو نیز ادامه داشته باشد. می دونی دلم از چی می سوزه، واژهای بالا از گلوی پدری خارج می شد که برای گفتن هر کلمه اش مجبور بود نفسش را با سختی وارد ریه هایش کند و صدایش که چند وقتی است به دلیل پارکینسون بصورت بم ادا می شود، را خارج کند تا بتواند باهام حرف بزنه. هنوزصداش تو گوشمه. تو بودی چه حالی داشتی. پایان کلامش این بود: جایی که من میرم تو هم خواهی آمد و اگر خیلی خدا بخواهد 50 تا 60 سال دیگه تو این مهمانسرای بین راهی هستی. پس باهات خداحافظی نمی کنم، می گم به امید دیدار. از اون بالا می بینم که داری چیکار می کنی. با اینکه دکتر گفته بود بخاطر کمرم دولا نشم ، اما دولا شدم روی تخت و در آغوشش گرفتم. بوسیدمش، الان می فهمم چقدر این بوسه آخر شیرینیش تلخه. تمامی روزنامه های اطلاعات روز تولدم را برام بصورت بایگانی جمع می کرد. تا 31 سالگیم رو جمع کرده، 31 دانه روزنامه اطلاعات، اما این 31 هیچوقت 32 نشد. الان همشون رو توی یک پوشه تو کیفش پیدا کردم. تولدهام آروم می آمد تو اتاقم و یک ربع سکه بهارآزادی می گذاشت بالا سرم و چقدر دوست داشت وقتی بلند می شدم، محکم در آغوش بگیرمش و بگم سپاس پدر. پدر واژه سنگینی است، خیلی سنگین و قوی. من رفتم سفرم و اون هم سفرش رو رفت، همونطور که گفته بود و از هم جدا شدیم. من ماندم و هزاران پند و اندرز پدرانه. فامیل و دوستانم به یاری کاوه و مادرم شتافتند. برگشتم و دیدم نیست. نمی دونم کجاست، اما امیدورام بتوانم وقتی دیدمش، خجالت زده اش نباشم. کاوه می گه روزهای آخر مدام نفس نفس می زده و حرف می زده، انگار در پایان دوی ماراتن زندگی به نفس نفس افتاده و می خواد دویدن را تمام کنه. خسته از دویدن در میدان زندگی. ایستاد و از میدان مسابقه زندگی خارج شد. پدرم رفت و من ماندم و هزاران کار نیمه تمام. کاوه می گفت پدر فقط 17 ساعت از زمان فوتش تا تشییع پیکرش زمان سول کشیده، چقدر سریع و سبکبال و چقدر مشتاقانه مادر وطن پیکر پدرم را در آغوش خود کشید. روی سنگ ارامگاهش به فته خودش نوشته اند: زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هرکس نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد اگر پدرت هنوز در میدان ماراتن زندگی جای تو هم دارد می دود، حتی اگر ازش دلگیر هم هستی، برخیز و از طرف من محکم در آغوشش بگیر و آرام بگو دوستش داری. به امید دیدار، پدر. |