|
۰۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۵۱ |
|
چندی پیش توسط دوست عزیزم در انجمن فرهنگی ایران زمین( افراز) لیلا رستمی، به کلاسی دعوت شدم که دوره پیشرفته آن را پیش استاد بزرگوار مسعود حیدری توسط شرکت سوشیانت و مرکز آموزش قرار دادهای شرکت ملی نفت ایران گذرانده بودم، اما از آنجا که تشنه یادگیری غیر دانشگاهی هستم و اعتقاد به پویایی شخصی دارم، دعوت دوستم رو پذیرفتم و به این همایش نخبگان هیرسا ایلیا آمدم.در مورد کلاس ها و آموزه هایش سخن کم بگویم و بی شک از آن ها بی بهره نماندم و در پایان نیز توانستم بهترین و بالاترین نمره را کسب کنم.
پس از مدتی شورای عالی انجمن فرهنگی ایران زمین از من بعنوان فردی پر سابقه و قدیمی در آن انجمن برای جلسه ای دعوت کرد تا هم اندیشی با هم در مورد انجمن و راهکارهای جدید برای رشد این انجمن ایرانی داشته باشیم. درست در روز جلسه، لیلا باردیگر با من تماس گرفت و گفت: آیا امروز در جلسه ایلیا شرکت می کنی؟ در کمال شگفتی گفتم: بنده دعوت نشدم و نمی دانم در چه موضوعی است، در نتیجه شایسته نیست که من بیایم. بهم گفت: پیدایت نکردند وگرنه دعوت بودی. تصمیم نداشتم بروم، تو دفتر خیلی کار داشتم و دو تا جستار( مقاله) هم به سفارش روزنامه اطلاعات داشتم که باید می نگاشتم، اما در آخرین لحظه پس از جلسه شورای عالی انجمن فرهنگی ایران زمین( افراز) لیلا گفت: میای؟ نمی دانم چرا، اما بی درنگ گفتم : آره، بریم. جالبه تا حالا شده برای کاری مقاومت کنی ولی دست تقدیر تو رو حرکتت می ده و پیش می بره، امروز برای من اینگونه بود. وارد جلسه شدم و بی درنگ با چهره های آشنایی از دوستان و هم وندان( عضوهای) انجمن برخورد کردم. پس از توضیحات استادان، مجری برنامه زمانی 10 دقیقه را بعنوان استراحت اعلام کردند. خودم را جمع و جور کردم و شروع به احوالپرسی و زنده کردن خاطره های سفرهایم با این دوستان کردم. در حال گفتگو و کمی درگیری فکری برای کارهای باقی مانده و تورگردشگری که باید برای هفته آینده ببندم بودم که ناگهان صدایی گفت: به به آقای ساعی، شما اینجا چیکار می کنی؟ نمی خوام بگم چه حالی شدم. چشمانی نافذ، لبخند دلنشین، چهره ای آرام و با اطمینان و باوقار و از همه مهمتر بی آلایش و بی تکبر در برابرم بود. مرجان عزیز، دوست بزرگوار و عزیزم، به ناگهان خاطراتی بسیار همچون فیلمی در چند ثانیه از جلوی دیدگانم گذشت. امیدوارم مرجان نیز این نوشتار را بخواند، شاید باورت نشود اما نمی توانم بگم از دیدنت چقدر زنده شدم و احساس سر زندگی کردم. می دونی من با یاد و خاطره دوستانم زنده هستم و همیشه سعی می کنم خاطرات شیرین بیافرینم که هر گاه به آنها می اندیشم از آنها لذت ببرم. شاید بارها و بارها شقیقه هایم را نگاه می کردم و موهای سپید را می دیدم می فهمیدم دارم می افتم تو سرازیری زندگی، اما مرجان شاید باورت نشه، با دیدنت روح جوانی و زنده بودن به زندگیم دمیدی. شاید فکر کنی اغراق می کنم، اما نه، باورکن نه، من دوست بسیار دارم؛ بسیار، اما مرجان دوست نیست جزئی از خودم است، خاطراتم است، بهترین دوران زندگیم است. دوران بی دغدغه و شاد. دورانی که کاوش به دور از هیاهوهای زندگی فقط از زندگی لذت می برد و سعی می کرد سایرین نیز لذت ببرند و با او در این لذت شریک باشند. می دونی معتقدم در دو دوره انسان ها دوستی های خالص دارند، یکی هنگامی که ازدواج کرده اند و دوستی ها با قصد و غرضی نیست و دیگری زمانی که کودک هستیم و بعنوان دو همبازی یکدیگر را می نگریم. اما من هنوز ازدواج نکرده ام، کودک هم نیستم، اما با دیدن مرجان همچون کودکی سر شوق آمدم، گویی همبازی دوران کودکیم را دیده ام. مرجان باورت نمی شه، کلی کار داشتم، اما همه رو به روز دیگری منتقل کردم تا بتوانم تا پایان جلسه بمانم، گوشی همراهم را ( موبایلم) را بی نوا( بی صدا) کردم تا کسی مزاحمم نشود و همچون دوران دانشگاه سر کلاسی بنشینم، که دوست عزیزم مرجان هم آنجاست. شاید اگر مرجان خودش این نوشتار را بخواند باورش نشود که با این دیدار چنین حسی بهم داده است اما امروز به من شادی و امید به حرکت به سمت جلو را داده است و بدون هرگونه فکر ناپسند و نادرستی که در ذهن برخی ها ممکن است شکل گیرد که برایم مهم نیست باید بهت بگویم همچون یک دوست ،دوستت دارم و بهترین ها را برایت آرزومندم و امیدوارم خداوندگار دادار ایران زمین همیشه یاورت باشد و اگر روزی اهریمن بر زندگی تو گوشه چشمی انداخت، بدان سربازی به نام کاوش ساعی با همین تن رنجور و خسته آماده مبارزه با اهریمن زندگیت است. این نوشتار را پاک نمی کنم چون برگی است از خوشحالی غیر قابل وصفی از امروزم که هیچگاه از یادم نمی رود و تقدیر روزی را که شاید نمی دانستم چگونه پایان می یابد را با تمام مخالفت و مقاومتم برای پایان دادن مثل سایر روزها به یک روز شاد و نیک تبدیل کرد. این نوشته را تقدیم می کنم به مرجان مهربان و فقط او است که می تواند تصمیم بگیرد این نوشتار بر روی شبکه جهانی باقی بماند یا به دستورش آن را پاک سازم. مرجان عزیز اگر این نوشتار را خواندی و دوست نداشتی بر روی شبکه جهانی باشد، اجازه داری به نشانی رایانامه ام ( ایمیلم) یک پیام بدهی تا بی درنگ این نوشتار را پاک کنم. اما نظرت را هم برایم بفرست. نشانی من:
This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it
. منتظر دیدگاه سایر دوستانم نیز هستم. شاد و تندرست باشید. بدرود. |
نظرات
فید خوان برای نظرات این مطلب.