|
۲۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۶:۳۰ |
|
فردا 22 بهمن است، روزی که هر ساله در کشور من ایران راهپیمایی برای زنده نگه داشتن انقلاب سال 1357 برگزار می شود. روزی که من یک سالم بوده و هیچ از آن به یاد ندارم. امروز 32 سالم شده ولی باز از آرمان های آن انقلاب هیچ نمی دانم. اما یک چیز را می دانم، که این انقلاب با خوانده ها ونوشته هایی که به من گفته اند و خود دست اندر کاران این انقلاب آن را ترویج کرده اند فرسنگ ها و سالها فاصله دارد. نمی گویم نمی خواهد به آنها برسد، نه نمی گویم، اما حرکتی هم نمی کند.
دو گروه در دو طرف صف بسته اند، دو گروهی که روزی زیر یک پرچم به نام جمهوری اسلامی با اندیشه های گوناگون و هدف های گوناگون گرد آمدند و حال گروهی سعی در خارج نمودن گروهی دیگر دارند زیرا فکر می کنند هدفشان با هدف آنها فرق دارند و به بدترین وجه و نا متمدن ترین روش همانند دوران جاهیلت به این کار اقدام می ورزد. جالب آنمه این دو گروه هر دو جای پدران من و هم سن هایم هستند. آنها 31 سال پیش برای ما تصمیم گرفتند و گفته اند هر چه ما می گوییم همان صحیح است و ما تاکنون به آن گردن نهادیم و هر گاه حرف طدیم به ما گفتند مگر شما جنگیدید، مگر شما انقلاب کردید، پس حرف نزنید و هر چی ما می گوییم، اما چرایش را ما نیز نمی دانیم، همانطور که انها نیز نمی دانند. برای من مهم نیست که کدام درست می گویند و حق با کدام یک از دو طرف هست، اما دیده هایم می گوید مردم کشورمن اختلاف این دو گروه را بهانه ای برای مطرح کردن خواسته های خود کرده اند، خواسته هایی که وقتی به آنها مراجعه می کنم می بینم همان خواسته های روزهای نخستین انقلاب 57 است. استقلال، آزادی، آیا وجود ندارد؟ اگر وجود دارد پس این مردم چه می خواهند. آیا اینها مزدورهای بیگانه هستند به گفته صدا و سیما. ولی چرا ما اینقدر مزدور و وابسته بیگانه داریم آن هم پس از 30 سال کارنامه درخشانی که گروه دیگر آن را به برکت حضور خود و انقلاب در کشور می دانند؟ نمی دانم، گیچ و مبهوتم، فردا چه خواهد شد. آیا آنقدر به بلوغ فکری رسیده ایم که با رعایت حقوق همدیگر در خیابان ها عقیده های گوناگون یکدیگر را بیان کنیم و عقدیه دیگران را بشنویم؟ امروز توی خیابان انقلاب تا آزادی یعنی دو واژه ای که امروز هر دو طرف سنگ آن را به سینه می زند، راه می رفتم و دیدم که بلندگوکار گذاشته اند، برای چی؟ همین حرکت یعنی دیگری حق ندارد حرف بزند و هر چی من دوست دارم باید بگم. واقعا برای چه؟ برای آنکه گروهی داد بزنند و بگوید که آزادی و استقلال مال اوست و به حرف دیگران گوش ندهید؟ مگر می شود؟ نمی دانم منظورشان چیست ولی آیا آنها دلشان برای این سرزمین زخم خورده و پاره پاره نمی سوزد؟ آیا نمی خواهند از فرهنگ روستایی که هر چیز خوب را بدون هرگونه فکر و اندیشه ای همچون حق آب بیشتر و محصول بیشتر برای خود می خواهد دست بردارند؟ می دانی فردا شاید یادواره روزگار شادی بوده است ولی حسم به من می گوید فردا شاید یک تراژدی ایرانی باشد، ایرانی در برابر ایرانی. اما چرا؟ برما چه گذشته است که به هم رحم نمی کنیم؟ آیا نمی توانیم به تعریفی از آزادی گرد میزی و بنا بر گفتگو بدون آنکه بخواهیم حق دیگری را بخوریم و سخن خود را به زور به کرسی بنشانیم، برسیم؟ چرا می خواهیم نظر خودمان را بر طرف مقابل تحمیل کنیم و ژست بگیریم که آزاداندیش هستیم و کسی هم حق ندارد بگوید که ما بر اندیشه دیگری و حق اندیشیدن و حرف زدن دیگری ستم کرده ایم و آزادی همانی است که ما می گوییم؟ تا فردا نمی توانم بخوابم، می ترسم، باور کن می ترسم، اما نه برای خودم برای هر دو طرف درگیر و مردمی که بین آنها گیر کرده اند می ترسم. برای هر دو گروه زیرا هر دو هم وطنان من هستند، روزگاری همه دوشادوش هم از این سرزمین در برابر دشمن و بیگانه پاسداری می کردیم و امروز گروهی می خواهند بگویند شما سهمی نداشتید. به من سرکوفت می زنند که تو جبهه نبودی که حرف زیادی می زنی، اما گناه من چه بوده که در انقلاب نوزاد بودم، در زمان جنگ کودک و نتوانستم به همراه شما بجنگم و الان باید تاوان انقلاب کردن شما و جنگیدن شما را بدهم. انقلاب و جنگی که من کوچکترین سهمی نه در راه انداختن آن و نه در ممانعت از آن نداشتم. نمی دانم. آیا فردا تو هستی که نوشته هایم را بخوانی و آیا من هستم که برای تو بنگارم؟ نمی دانم ولی امشب سخت ترین شب زندگیم است، سخت تر از پدری که در انتظار نوزادش است، دانش آموزی که منتظر جواب کنکورش است و پسری که منتظر پاسخ دختری که عاشقش است و سخت تر از هر زمانی که فکرش را کنی. مادر وطن از دست فرزندان ناخلف که گروهی شیرازه جان او را مکیده و می گوید این وطن مادر اوست و با او هر کاری بخواهند حق دارند بکنند و گروهی دیگری که همین ادعا را دارند و البته می گویند می خواهند مادر را از این ستم آزاد کنند و مردمی که فرزندان راستین این مادر هستند و نگران بر بالین مادری که تب دار است. فردا فرزندان این مادر برای تن رنجور و تب دار مادر می خواهند دعا کنند، اما هر کسی می گوید این حق اوست که برای این مادر دعا کند و دیگری حق ندارد، اما چرا؟ نمی دانم بزرگوار، نمی دانم، ای کوروش ای پدر سرزمین ایران، چه می توان گفت و چه می توان کرد. فردا برادران و خواهران و مادران و پدران من که همگی نوادگان تو هستند به دنبال تعریف خود از آزادی در خیابان می آیند، خودت از آنها مراقبت کن، نمی گویم از یک طرف از آنها، بلکه از هر ایرانی راستینی محافظت کن. خداوندگار، ایران زمین را از دروغ، دشمن، خشکسالی وعدم احترام به حقوق یکدیگر در امان دارد. ایدون باد. |