|
۰۵ دي ۱۳۸۸ ساعت ۱۹:۰۳ |
|
درود پدر جان می دونم از دستم خیلی ناراحتی، شرمنده ام، خیلی وقته چیزی برات ننوشتم. امروز یکسال میشه که تنهام گذاشتی. یکسال جهنمی اما مرد ساز. کارهام خیلی بیشتر شده و زمانم خیلی کم. شبها باید زود بیام خونه که مامان و کاوه تنها نباشند. راستش کاوه هر ماه یکی از عکسهات را چاپ می کنه و به دیوار اتاقش می زنه. به محض رفتن شما، تصمیم گرفتم، خونه رو عوض کنم، که روحیه کاوه تغییر کنه. الان خیلی بهتر شده اما به کاوش خیلی وابسته شده و هر طرف میرم اون میاد به همون طرف و می دونی که کمک کردن اون برای رو پای خودش ایستادن کار سختیه، اون هم برای من که تاحالا تجربه ای در این زمینه ندارم. اما بدون شک برای بچه ام در آینده تجربه خوبی خواهد بود.
از خودم برات بگم، دارم سخت زبان می خونم، دیگه اونقدر باهوش نیستم و مغزم رفته به سمت خرفتی و فقط تحلیل های بیرونی و کاری را به سرعت پردازش می کنه، اما هنوز پشتکار وحشتناکم به دادم میرسه و پیشم می بره چون بقول خودت کسی برتر از تو نیست مگر خودت بخواهی اون برتر از تو باشه. تا چندی پیش برای تغییر دادن و ترک وطن دو دل بودم، نه اینکه الان نباشم، اما بخاطر مامان و کاوه باید اینکار رو بکنم. اونها به یک جهش تو زندگی نیاز دارند و چشمهاشون به حرکت من. تو این گیتی پهناور همه از کاوش انتظار دارند. همه. خوب این هم یک نوع تفاوت دیگه، قرار بود کاوش از همه متفاوت باشه و خرسند باشه از این تفاوت و شاید بهتر بگویم محکوم به خرسندی باشه. تازگی ها بی خوابی شبانه اومده سراغم، رفتم دکتر ، خیلی دوست داشتم بجای بی خوابی شبانه تو به خوابم می آمدی تا یکبار دیگه تو خیابون ها و کوچه های سعادت آباد قدم بزنیم، دکتر گفت مال سن و سالت است. سنت رفته بالا و در این سنها مردها بی خوابی میان سراغشون ولی پس از 40 سالگی این حالت افت می کنه. دیشب هم یکی از اون شبها بود. بخاطر یورش بی پروای اندیشه های خودپسندانه، بی خواب شدم. برخاستم. ساعت رو دیدم. 2 نیمه شب. کلافه و سر درگم. حوصله رفتن سر لپ تاپ نداشتم، بالا سر کاوه رفتم، در خواب عمیقی بود. معلوم بود که خیالش راحت بود که اینقدر راحت خوابیده. آرامشش بهم آرامش داد. بالا سر مامان رفتم، خواب، اما همراه با خستگی و نگرانی در چهره. زیاد بالا سرش نایستادم چون احساس کردم بیدار میشه. لباسهای گرمم رو برداشتم و با یک چراغ قوه زدم بیرون از خونه. سرایدار خونه مثل همه ساکنین آپارتمان در خواب بود. اومدم بیرون، تنها در وسط کوچه، کوچه ای که مثل عرصه زندگی بود که چند سال است تنهای تنها توش دارم راه میرم. شاید دورم شلوغه اما تنهام. ببخشید پدر، بعد از سالی اومدم و چرند می نویسم. اما پدر به تو هم نگم پس به کی بگم؟ راه افتادم تو خیابون، رفتم دم در خونه قدیمیمون و مسیری که شبها یا صبح های زود با هم پیاده می رفتیم را طی کردم، حس می کردم کنارم داری راه میری ولی ساکت و آرام. شهر رنگ دیگه ای گرفته، همه جا تکیه زده اند، این آدم ها فکر می کنند با این کارهاشون می روند بهشت؟ خدا می بخشدشان؟ یعنی خدا اینقدر سطحی نگر؟ چرا اینها خدا را با عقل ناقص خودشان ارزیابی می کنند؟ با این فکرها درگیر بودم که ناگهان دیدم یکی از تو خیابون بهم میگه صبر کن! برگشتم دیدم ماشین پلیس گشت شب. گفتم: بفرمایید؟ گفت: این وقت شب اینجا چیکار می کنی؟ گفتم: هیچی قدم می زنم. تو دلم گفتم: جالبه همه جا نخست افراد را با دید مثبت می نگرند مگر عکسش ثابت بشه اینجا معکوس تو بهرحال محکومی مگر عکسش ثابت بشه. گفت: اسپری همراهته؟ تعجب کردم و گفتم: اسپری؟ گفت: آره برای شعار نویسی. وای پدر، باورت میشه پلیس این مملکت کارش بجایی رسیده که چک می کنه اسپری برای شعارنویسی شبانه همراهت هست یا نه چقدر قدرتمند. گفتم: همراهم چراغ قوه هست. گفت: خونه ات کجاست؟ گفتم : تو همین خیابون پیوند 2. دوباره پرسید: این وقت شب اینجا چیکار می کنی؟ گفتم: با پدرم قدم میزدم. گفت: تو که تنهایی؟ گفتم: الان بله، اما سال پیش با هم اینجا قدم می زدیم، اما امسال تنهام، یکسالی است رفته و تنهام گذاشته. گویا فهمید، البته ریشی هم که گذاشتم کمی چهره ام را تبدیل کرده به چیزی که اینها دوست دارند.گفت: متأسفم، خدا رحمتشون کنه، شما هم زود برید خونه و سپس اشاره کرد به سرباز کنار دستش و اون هم پاش رو گذاشت رو گاز ماشین و رفتند. تو دلم گفتم: برای خودت متأسف باش زیرا پدر من، به من از همه آدمهای زنده این دنیا نزدیک ترِ و تنها یاور و پشتیبان با حوصله که هیچ کاری نکنه به حرفهام گوش می ده. بگذریم، چرا اینها رو به شما می گم؟ شما که تمام شب باهام بودی. آنقدر راه رفتم که وقتی ساعت رو نگاه کردم، دیدم شده ساعت 4 صبح. خسته نبودم، اما روحم سنگین بود. امسال تصمیم گرفتم برای سال شما بجای گرفتن یک جا و به رسم پوسیده ایرانی ها دعوت کنم یک عده برای سال شما بیایند و غم آخری و... بگویند، مرغ و برنج و روغن بگیرم ببرم بدهم همون یتیم خونه که هر ماه سری بهش می زنم، اما مسئول اونجا بهم گفت چون تاسوعا و عاشوراست برای هفته دیگه برامون خیرات بیاورید، یخچال ها از نذری های تاسوعا و عاشورا به اندازه کافی پر هستند. پدر، سر درگمم، اما هنوز بی باک. من می تونم، چون باید بتونم. من آدم ضعیفی نیستم و در بدترین شرایط، هر تهدیدی را به فرصت تبدیل می کنم و این قدرتی مادرزاد و شکل گرفته در من است. من از هیچ چیز شکست نمی خورم. به گفته آن داستان کهن ایرانی، زمین مثل مادرم می باشه هر وقت زمین بخورم، انگار همانند بچه ای که تو آغوش مادرش افتاده، قویتر و محکمتر بلند میشم و ادامه مسیر می دهم زیرا کاوش شکست نداره و می بایست خیلی کارها تو این دنیا بکنه. پدر همانطور که می خواستی همانند من تو دنیا خیلی کمه، خیلی کم. تو این دنیا هیچی نداشته باشم به خودم ایمان دارم، چیزی که خیلی ها ندارند. خیلی ها. بازهم برات می نویسیم. برام دعا نکن، نیازی به دعا ندارم، دعا برای افرادی هست که از خدا خیلی دورهستند نه منی که هر روز با خدای خودم کارهای نیکم را انجام می دهم و شبم را با خدایم سحر می کنم. کاوش هنوز متعهد است و قولش را به تو فراموش نکرده است پدر. منتظر باش. |